بعد از بستن وبلاگ زرد سرخ بر آن شدم که بنا به عهدی که با دوستان ارزشمندم بسته ام؛ نوشتارها را از قالب وبلاگ نويسي صرف درآورده و به سه دسته وبلاگ داستانهاي كوتاهم؛ وبلاگ افسانه نويسي هايم و وبلاگ روزگارنوشتها و نوشته هاي ادبي ام تقسيم كنم تا بر اساس نوع نوشته ها؛ دسترسي به هر دسته از موضوعات بيان شده براي مهرباناني چون شما آسان و هم تراز باشد. مدتها پيش بنا به عهدي كه بسته بودم؛ كار در هر سه وبلاگ را به صورت موازي آغاز كرده و زماني را با آنها گذراندم تا از همراهي قلمم با آهنگ احساس نواخته شده در هر سه وبلاگ؛ مطمئن شوم. اكنون كه وبلاگها توانسته اند به هماهنگي دلخواه در هر سه موضوع جديد دست پيدا كنند؛ صميمانه دعوتتان ميكنم به خوانش داستانهاي كوتاهم و افسانه ها و روزنگاشتهايم؛ در كنار شعرهاو طرحهايم در رداي كهنه؛ و شعرهاي وبلاگ قايق؛ كه كارگاه شعريست براي نگاشتن آنلاين شعرها ي غير رسمي و در حال ويرايشم. خوشحال مي شوم اگر همچنان كه هميشه؛ ياران صميمي قلمم باشيد كه تمام آرزويش هديه ي لحظاتي صميمي در كنار شعر و نوشتار و طرح؛ براي عزيزان گرانقدري چون شماست.
با آرزوي بهترينها ؛
راشين گوهرشاهي.
وبلاگ شعرها و طرحها:
ردای کهنه:
http://radayekohne.blogfa.com/
معرفي وبلاگ جديد داستانهاي كوتاهم:
تابوت:
http://www.tabut.persianblog.ir/
{وبلاگ قديمي داستانهاي كوتاهم:
http://www.tabut.mihanblog.com/ }
وبلاگ جديد افسانه نويسي:
رودوگونه:
http://www.rodogune.persianblog.ir/
وبلاگ جدید روزنگاشتها و نوشته هاي ادبي ام:
سرگيجه:
http://sargije.persianblog.ir/
وبلاگ كارگاه شعر شخصي:
قايق:
http://www.ghaiegh.mihanblog.com/
خبر خوب آنكه قسمت اعظمي از نوشتارهاي ادبي، افسانه ها و داستانهاي كوتاه و شعرهايم در جلدهاي جداگانه؛ به زودي منتشر شده و در اختيار دوستان ارزشمندم قرار خواهد گرفت.
همه ی خوانندگان مهربان این سطور را برای همیشه به مهربانی خداوندشان می سپارم. در پناه خدا باشید.
دفتر زرد سرخ بسته شد.
و دليلی برای پرواز- طرح با راپيدوگراف بر گلاسه- راشين گوهرشاهي

تابلوها و مجموعه آثار ۱۰۰ طرح معناگرا شامل اولين طرحهای کشیده شده ام تا كنون،با حقوق دائمي چاپ و انتشار اثر،كه تعدادي از طرحهای این مجموعه را در اين وبلاگ و وبلاگ رداي كهنه معرفی کرده ام ، به بالاترين قيمت پيشنهاد شده به صورت يكجا فروخته خواهد شد در صورت تمايل به تهيه اصل آثار می توانید با آدرس ایمیل
rashinegoharshahi@yahoo.com
تماس بگیرید.تا درودي ديگر.
چند اثر مفهومي با موضوع پرواز در ادامه ي مطلب.
راشين گوهرشاهي-كار با راپيدو گراف بر روي كاغذ- بهمن ۱۳۷۳

راشين گوهرشاهي- ۱۳۷۳-تربت جام- طراحي با مداد بر روي كاغذ

بقيه ي نقاشي ها و طرحهاي مرتبط با طرح درد را در ادامه ي مطالب ببينيد.
با توجه به اينكه مرگ، بيماري، نقصان در مال و اولاد، و هرگونه تغييري كه در زندگي طبيعي آدمها اتفاق مي افتد ريشه اي فلسفي داشته و از سر حكمت عاليه اي در تقدير آدمي جاري مي شود، عقل سليم، دليلي بر تاسف بر مصيبت نميبيند...ولي احساس، هميشه سوگوار مصيبتهاييست كه بر سر آدمي سرازير مي شود . اين تناقض بين عقل و احساس، به مرور جان آدمي را سرشار ازتزلزل و اضطراب ميكند . لذا براي تخفيف دردهاي روحي بايد آنها را شناخت تا بتوان براي درمانشان قدمي برداشت.
مي انديشم كه بروزدرد در روح آدمي، به تعبيري همان تالم روحي، مي تواند به چنين علتها يي باشد:
۱- درد حاصل از عدم شناخت واقعه
۲- درد حاصل از درك مكمل منفصل
۳-درد حاصل از عدم تجانس

عنقا-راشين گوهرشاهي نقاشي رنگ روغن بر روي بوم۱۳۷۳-۱۳۷۵
توضيحات راجع به هريك ازين سه يافته را لطفا در ادامه ي مطلب بخوانيد
آدمها نمي ميرند. نمي توانم بگويم كه هشتم بهمن ماه، يعني درست يازده روز پيش، شايلين من پرواز كرد و رفت. فرشته ي نه ماهه ي خواهرم را مي گويم كه دخترخوانده ام هم بود. نه، نمي گويم او براي هميشه پر زد و رفت چون به هيچ وجه نتوانسته ام رفتنش را باور كنم. فقط مي توانم بگويم آغوشم از حضورش خالي تر از هميشه است و دلم براي ديدن خنده هاي قشنگش تنگ مي شود.
اين روزها را خيلي سعي كرده ام با بيشتر دانستن از فلسفه ي اسلامي و مكتب اشراق، به خودم دلداري بدهم كه او نرفته است. اما براي آنچه كه اينجا مي خواهم بنويسم، هيچ منبع يا ماخذي ندارم جز ادراك قلب و روح خودم. يك نظريه بر اساس ادراكات و دريافتهاي خودم از مرگ؛ نه..مرگي وجود ندارد. قبول دارم كه انسانهاي بالغ پس از مرگ در برزخ اعمال خود گرفتار مي آيند ولي در مورد بچه ها اين اعتقاد را ندارم. آنها فرشته اند و فرشتگان حبس در برزخ نمي شوند.
لذا بي هيچ دليلي و ماخذ و مدركي، دريافته ام كه آدمها به دو دليل بر روي كره ي زمين زاده مي شوند: بعضي ها با جسمشان بر روي زمين خواهند زيست و بعضي با روحشان.
بي هيچ دليل و مدركي دريافته ام كه جنين ها و نوزادان وبي گناهان وشهيدان و كودكان فرشته اي كه قبل از رسيدن به سن بلوغ فكري؛ به ظاهر ازين دنيا مي روند؛ در حقيقت همان ارواح پاكي هستند كه مقدر شده بدون جسمشان بر روي زمين تا موعد مقرر زندگي كنند. آنها وظيفه هايي خاص خود بر روي اين زمين كثيف دارند. وظيفه ا ي نظير ياري رساندن به ارواح پاك آدمهاي زنده وپرورش ارواح مستعد روحاني آنها و خيلي وظايف روحاني ديگر كه من نمي توانم بگويم و يا نمي دانم.
و بي هيچ دليل و مدركي دريافته ام كه پسر از دست رفته ام حيان، و دخترخوانده ي تازه پركشيده ام شايلين، هر دو جنس اين آدمهايي هستند كه مقدر است با روحشان تا موعد مقرر، همچون معشوقهاي الهي، بر روي اين كره ي خاكي زندگي كنند...
و ازين روست كه دانسته ام اگرچه من مادر جسم حيان بوده ام..ولي او معشوق واقعي و پدر روح من بود..و اگرچه خواهرم ندا مادر جسم شايلين بود ولي شايلين معشوق واقعي و مادر روح خواهرم نداست..و اين هردو، پيامبران زندگي ما؛ كه ارواح ما را در آغوش پاك و نوراني خود، پرورش مي دهند...
شايلين من...قبل از پرواز:


هرگز باور نخواهم كرد كه شايلين من اينجا خوابيده است...:

خدايي كه اينقدر با بنده هايش مهربان است...چطور مي تواند راضي به رها كردن يك گل، به زير تلي از خاك سرد و سياه باشد؟
....نه...اين يك حقيقت نيست...همه چيز توهم است...
شايد اين زندگي فقط يك توهم سياه است كه ما در آن گير افتاده ايم....خدايا كمك!....

فقط مي توانم بخواهم از شما كه هر از گاهي كه دلتان خيلي از بي مهري هاي دست اندرکاران عرصه ي هنر ميگيرد: اين فيلم را ببينيد تا همچون من اندكي تصلي يابيد.
هنرمند بزرگوار آقاي بهرام بيضائي. به خاطر خلق اين اثر درخشان از شما سپاسگذارم...اميد كه باز هم ازين دستها بنويسيد و بر پرده بركشيد.
طرح از راشين گوهرشاهي راپيدو گراف و قلم بر روي كاغذ
قلب و قفس- دوم بهمن ماه 1389
این نقاشی رو دیشب كشیدم. به مناسبت شب ورودم به 35 سالگی. این آدم اون كسیه كه ما هستیم و این آدم اون كسیه كه می تونیم باشیم و من هم دوست دارم بشم:

نمی دونم كی چطور چگونه ولی باید ممكن باشه...باید ممكن باشه...باید ممكن باشه.
این آدم رو در تاریخ 29 دی ماه 89 كشیدم...در حالیكه پذیرفتن ضعفم برام سخت بود. ضعف در امكان "شدن".
تفسير ارزشمند دوستان هنرمندم رو در مورد طرحهاي بالا در ادامه ي مطلب بخونيد:
درست وقتی دو نیم شدیم،من پرتاب شدم به سویی و تو پرتاب شدی به سویی. دو نیمه سرخ زرد. دو نیمه زرد سرخ. من سرخیم را به تو بخشیدم و تو سرخیت را به من حبه كردی. هر دو نیممان زرد ماند و نیممان سرخ. از هم حذر میكنیم...از هم حذر میكنیم. چون از پیوستن دوباره می ترسیم. از اشك و آتش دوباره...فقط همین.
تظاهر میكنم كه فراموشت كرده ام. تظاهر میكنی كه از یادم برده ای. گاهی پنجه بر صورتت می كشم كه گمان كنی از تو بیزارم. گاهی پنجه بر روحم می كشی كه گمان كنم از من متنفری. خنجر تیز كرده ام به كشتن تو. شمشیر بسته ای به كشتن من. هنوز نیمی زرد و نیمی سرخ. هنوز...نیمی اشك و نیمی خشم...هنوز... .
دیر یا زود تمام اشتیاقها می سوزد. تمام خیالها در سرداب ذهن می پوسند. از هم فرار میكنیم اما مدام به هم می رسیم. رو به روی هم می جنگیم و پشت به یكدیگر می گرییم...چه تلاقی نامیمونی. چه آتش سردی. دیر یا زود در برابر آیینه می ایستیم و دیگر اثری از كودكیمان نخواهد بود. گریه ها چشمهای تورا به گود نشانده اند و گونه های مرا به زردی. دیر یا زود، آینه به ما پوزخند خواهد زد و خواهد گفت؛ چهل ساله شدی...هنوز هم عاشق؟!
از گذر زمان می ترسم. از ساعتها و روزها و ماههایی كه اینقدر تند تند می گذرند می ترسم. می خواستم زمان را گرد كودكیمان نگه دارم نشد. تو دنبال سایه من آن قدر دویدی كه پیر شدی. غیر از من همه سایه ها به تو خیانت كردند. خوشبختی زندگیت را دزدیدند و فقط چشمهای به گود نشسته ات ماند و اضطراب شنیدن دوباره صدایم...و می دانی چه بر سر من آمد؟ بی تو غرق شدم در آیینه؛ در وهمهای پوچ... در رویاهای كودكی... و چنان كودك ماندم كه آسمان بر شانه هایم تخم گذاشت. دستهایم ریشه كرد و ماهی شدم در عشق. شناگر ماهری شدم آخر...اما تو كجا بودی؟!(راشین گوهرشاهی مهر 1389)

طراحي با مداد- مهر ۱۳۷۴
اينكه مسخ چيست و چرا مسخ، هر كسي اعتقادي و باوري متفاوت درباره ي آن دارد.اما در نظر من مسخ رونديست در برابر كمال. آنچه كه اكثر ما به خاطر كناره گيري از مسير كمالمان گاهي به آن درگيريم. وقتي هجده ساله بودم،تصوير ذهنيم را از آدم امروز در قالب مردي كشيدم كه كره ي سرش از شدت اضطراب در حال تركيدن است و خنجري در دستش گرفته و در حال فرياد قصد آن دارد كه خنجر را بر پهلويش بكوبد كه البته زمين و ساكنانش هم از اين اضطراب و فرياد و خنجر، در امان نبوده و نيستند(تصوير ۱) و درباره ي زنان آن روزگارم،كه نقش مترسكان مزارع شوهرانشان را بر عهده داشتند و با احساسات و عواطف سر خورده،در روز و شبهاي تكراريشان انتظار مرگ را مي كشيدند،تابلوي مترسك را كشيدم كه شايد نمايانگر مسخ زنان بيست سال پيش ايران بود.(تصوير۲) چند شب پيش، آخرين تابلوي مسخ زن را كشيدم. زن امروز، كه با دنيايي عواطف و احساسات انساني،شبيه عروسكي سوخته شده است. اينبار، تابلوي اين عروسكهاي سوخته را با اكريليك بر روي چوب كشيدم و مدام فرار ميكنم كه خودم هم يكي از آنها نباشم: ولي هستم.(تصوير۳)

تصوير ۱- آدم امروز- طرح با راپيدوگراف بر روي كاغذ-۱۳۷۲تربت جام.(راشين گوهرشاهي)

تصوير۲- زن آنروز،تابلوي ۵۰*۷۰ طراحي شده با پاستل بر روي كاغذ- مشهد ۱۳۷۳

تصوير۳- زن امروز تهران آذر۱۳۸۹ كاربا اكريليك بر روي چوب
امروز یک اتفاق معمولی باعث شد که این پست غیر معمول را در وبلاگم بگذارم. دلیل این اتفاق سادهُ جاماندن لباس گرم همسرم در خانه بود. اتفاق ساده ای که باعث شد ما راه اداره را که تا نیمه رفته بودیم دوباره بازگردیم و در لحظات انتظارم براي او، شاهد زشت ترین و در عین حال زیباترین صحنه های زندگی عصرم باشم.ماشین را روبروی یکی از سطل های زباله ی شهرداری پارک کرده بودیم و من همچنان که به صداي بنان عزیز، سرود "ای ایرانُ" را در ضبط گوش ميكردم،مردي را در برابر خودم و دركنار سطل بزرگ زباله مي ديدم كه با اشتياق فراوان دست در زباله دان مي برد و قطعات پلاستيك را جدا كرده و در كيسه اي مي ريخت. حدود ۴۵ ساله مي نمود و در دستانش دست كشي نبود .(تا اينجا منظره ي عادي و زشت: ولي ازين به بعد ورق بر ميگردد:). هربار كه دستي بر آشغالها مي برد و قطعه اي پلاستيكي مي يافت، برقي از شادي در چشمانش مي درخشيد كه انگار گنجي يافته است. حضور اين شادماني در چشمش چيزي در حدود كسري از ثانيه بود و مثل سو سو زدن ستاره، ظهور و غروبش مدام تكرار مي شد..ولي قدرت اين درخشندگي حاصل از شادماني آنقدر زياد بود كه اگر ثانيه ها را در همان لحظه نگاه مي داشتي، خيال مي كردي در آن تصوير با خوش بخت ترين انسان روي كره ي زمين روبرو شده اي...
آيا اين يك اتفاق معمولي بود؟
دلم نمي خواهد با حرفهاي تلخ، دل سياستمداران عصرم را بيازارم..اما دعا ميكنم خداوند خوشبختي اين قشر بينوا را با خوشبختي همه ي سياستمداران عالم عوض نكند ولي دردشان را...چه بگويم...بچه ها مراقب باشيد!

كلاژ بر تصوير- ۱۳۷۶/ اين تصوير را از پشت يك مجله كندم و با قلبهاي نقاشي شده آن را تبديل كردم به كلاژ. نام عكاس را هرچه گشتم پيدا نكردم..اگر شما پيدايش كرديد لطفا معرفيش كنيد!

طراحی با راپیدوگراف- مشهد-۱۳۷۴
برداشت دوستان از طرح را لطفا در ادامه ی مطلب بخوانید.
داستان کوتاه:
حالا بگرد و پیدایم کن
فكر میكنی همه چیز بهانه است. همه ی بودنها و نبودنهایم بهانه است. توی جوی آب، خوابیده بودی بی آنكه تكانی به چشمهایت بدهی. دستهایت در مسیر تند آب، شناور بودند. لباس سراپا سیاهت محو شده بود در عمق آب. نه. لباست سپید تر از آن بود كه به چشم بیاید. لباست بیرنگ بود. رنگ جلبكها را می شد از ورای لباست دید كه خزیده اند دور قلبت. قلبم درد گرفت وقتی قلب تو را پیچیده در دست جلبكها دیده بودم. انگار در فشار می تپید. انگار دوست نداشت بتپد.
ترسیده بودم مبادا بمیری. مبادا مرده باشی. نگفته بودی می ترسم وقتی كه به دنبالت می آیم تو را در این حال و روز ببینم؟
به خواب رفته در چنگ آب، با چشمهای بسته و آبی كه از صورت ماهت آنقدر به در و دیوار پاشیده بود كه جهانم كاهگلی شد. آنوقت من كه جیغ میكشم تو بلند می شوی و می خندی. سراپا خیسی و می خندی. نمی گویی با خودت اگر سرما بخوری، اینجا دوادرمانمان نیست؟..آب و نانمان نیست؟..رخت و لباسمان نیست؟..كسی نیست جز خدا كه به دادمان برسد؟...می افتی روی دست من و خدا، آنوقت شك می كند خدا كه تو را بمیراند یا به خاطر ضجه های من، بگذارد زنده بمانی!
گفته بودم تلافیش را سرت در می آورم. می روم در مه، گم می شوم..و هر گوشه ی تنم را جایی پنهان می كنم تا پیدایم نكنی.
دستانم را پشت درخت پنهان میكنم..صورتم را پشت كوه..و پاهایم را توی كفشهای تو. حالا بگرد و پیدایم كن. بگرد و پیدایم كن...
تو چشم گذاشته ای و از ده تا یك می شمری. "هفت " كه می گویی زلزله می شود. كوه كه از نشستن مادام العمر، حوصله اش سر رفته می ریزد پایین. من لای خاكروبه هایش گم می شوم. تو، پای درخت ایستاده ای. دستهایم را پیدا كرده ای. جیغ میكشی و صدایم میكنی..میلرزی و صدایم میكنی..ضجه می زنی و صدایم میكنی..پاهایم مرده اند..راهت نمی برند..دستهایم سردند..بدنم یخ میزند..سرم زیر خروارها خاك مانده است. كفشهایت را رها میكنی و می دوی تا پیدایم كنی. بدنم درست مانند تنت در جوی آب پنهان بود. می شود قندیل یخی افتاده و غلطان..تو میگویی مروارید تنت خون آلود است..من میگویم قندیل یخ است..درست نگاهش كن!. هزار سال می گذرد. من هنوز، میان خاكروبه ها هستم و هزار بهار، در گودی چشمهایم گیاه ریشه دوانده است. چشمهایم شقایق شده اند و آمده اند بالا و دوباره خشك شده اند ..خاك شده اند..ریخته اند روی سرم. تو هنوز پیدایم نكرده ای...دفعه ی دیگر یادت باشد.. نوبت من است چشم بگذارم.. قول می دهم هزار سال طول نكشد تا پیدایت كنم.. ده..نه..هشت.."هفت..".
راشین گوهرشاهی(صبح- آذر 89)
اين قسمتي از تابلوي ذوالجناحه كه عاشوراي پاسال با اكريليك روي بوم كار كردم. ابعادش ۵۰ در هفتاده. اما قبل ازون هميشه دلم مي خواست تصويري از روح خودم رو به اين صورت بكشم. پس در هرحال اين تصوير هم تصوير روح خودمه هم با يه نگاه ديگه ذوالجناح. روحي كه دلم مي خواد هرگز نگران خودش نباشه و حتي اگه در اثر زخم از پا درومد ولي هميشه مراقب و نگران هم رزم هاش باشه نه خودش. يعني ميشه يه آدم عادي مثل من به اين كمال برسه كه يك اسب
پ.ن: منظورم از هم رزمها روح آدمهاييه كه خوب و معصوم و پاك و مظلومن..
ديشب همزمان با نقاشي كردن به حرمت اين روزهاي محرمي سلسله سخنرانياي دكتر شريعتي رو درباره تاريخ اديان گوش مي كردم. هميشه موقع دهه محرم دلم مي خواد حرفاي دكتر شريعتي رو بخونم يا بشنوم..نمي دونم ربطش چيه ولي ازينكه زندگي و هنرو اديان و مذهب رو ريشه اي و فلسفي ميبينه و بيان ميكنه خيلي لذت مي برم. مخصوصا شيعه علوي و شيعه صفويش رو توصيه ميكنم حتما بخونين..با خوندن اين كتاب به حال خودمون و جامعه ي اطرافمون گريه ميكنيم و هق هق مي زنيم..ديگه نمي تونم بگم چقدر فرقه بين دهه عاشوراي ما با دهه ي عاشورايي كه بايد باشه. اگه حوصله ي خوندنم نداشتين حتما سخنرانياي تاريخ شيعه رو كه در حسينيه ارشاد گفتن گوش كنين.از اينترنت دانلود كنين و تو موقع بيكاري گوش كنين. اين طور موقعا آدم مي فهمه چقدر فرقه بين اين شيعه يا اسلامي كه توي جامعه ي ما هست با اون شيعه كه بايد باشه. فرقش اندازه ي مذهب بت پرستي با مذهب اسلام مي مونه...كتاباي حماسه ي حسيني آيت الله مطهريم به تكميل ديدگاه اسلام ناب نسبت به قضيه عاشورا حسابي كمك ميكنن. البته به زبون ساده و همه فهمن. با خوندن و شنيدن ازين دو بزرگواره كه تازه مي فهميم چقدر با اين توهمات مذهبيمون از اسلام واقعي دوريم و به اصطلاح جوونا شوتيم! راستشو بخواي خيلي وقتا شرمم مياد با اينهمه عيب و ايراد اسم خودمو نو مسلمون بذارم...ايني كه ما هستيم يه مذهب ديگه س..ظاهرش شبيه اسلامه ولي باطنش شبيه اسلام كه نيست..ضدشه...ياد ابو سفيان مي افتم و زناري كه زير رداش هميشه همراه داشت. اسلام كي توش دروغ و نفاق و ريا و تظاهر و دورويي بوده ؟ هر نوع تظاهر به نيكي كه در بطن و درونش نيكي نباشه يا كمرنگ باشه يا آميخته با بدي باشه ميشه ريا. (فويل للمصلين- الذين هم عن صلاتهم ساهون- الذين هم يرائون ...) پايه و اساس همه ي كارا تو جامعه ي ما دروغه..اصول دين ما چيه و اصول زندگي ما چي....: اعوذ بالله از دست خودم (البته بچه مذهبيا ميگن اعوذ بالله من نفسي) اي كاش هر قدمي كه در راه خدا براي حسين عزيز و دوستانش برمي داريم از صميم قلب و بي ريا باشه...اونوقت اگه كمم باشه قبوله.
خلاصه وقتي حرفاي دكتر شريعتي رو راجع به تاريخ اديان گوش مي كردم و به مايا رسيدم..اين تابلوي كوچولوي ۱۵ در ۱۵ رو كشيدم. اكريليك بر روي چوب. قسمتي از عقايد مايا رو در اين تابلو گنجوندم. البته اون قسمتيش رو كه متضاد با عقايد اسلام نيست:

اگه گفتين اين چه حيوونيه؟ يكي نيست دوتا حيوونه. يه بار دستتون رو بذارين روي شاخهاش و يه بار ديگه بردارين.تا هر دو رو ببينين. من فكر ميكنم روح ما اين تابلوي پايينيه كه بايد اون تابلوي بالايي بشه.===تكامل انديشه ي مايا به انديشه ي اسلام
نمي داني وقتي طرحي را مي كشم و ميبنم عكس يا اسكن آن، چنين دچار اعوجاجش ميكند: چه اندازه غمگين مي شوم..اعوجاج تصوير از لذت ديدن و درك تصويرها مي كاهد و من نگرانم كه توي مخاطب نپسنديش و نتواني وقتي طرح را ميبيني گمان كني كه من: مي خواهم تو را نقاشي كنم: تو را و خودم را . نه فقط خودي كه در من است. مي خواهم تمام خودهايي را نقاشي كنم كه خوبند. كه دوستشان دارم. كه مي خواهم قدر خود را بدانند. كه مي خواهم به يادشان بمانم. كه ريشه گرفته اند در روحم. در ذهنم. در تمامي اعضا و جوارحم. روح من مانند كاروانيست كه يادها را با خود حمل ميكند..كه يادهاي خوب را همه جا با خود مي برد..توي شعرهايش..توي طرحهايش..ودر متنها و داستانهايش. در اين نقاشي ها ، طرحها، شعرها، داستانها، متنها، خنده ها، اخمها، گريه ها، اشكها...گاهي يكي ازين يادها را مي شكوفانم..به ياد برادري ..خواهري..همراهي..رهگذري..يا خودي.
برداشت دوستان از طرح را لطفا در ادامه ی مطلب بخوانید
پ.ن: سلام امروز ۱۶ آذر تلاش کردم تصویر بهتری از طرحم برای شما دوستان ارجمند تهیه کنم. لذا اینبار از تلفن همراهم کمک گرفتم که دقت دوربینش فقط ۸ مگا پیکسله.ازين به بعد اين دوربين رو براي تهيه تصوير از طرحام به كار ميگيرم. در عرض يك سال گذشته هيچوقت عكس گرفتن از نقاشي هام رو با اين موبايل امتحان نكرده بودم چون فكر نميكردم خوب دربياد. حيف كه ما آدما گاهي از مواهب ساده اي كه اطرافمونه هم بي اطلاعيم . ولي حالا بر خلاف انتظارم تونستم عکسای بهتری رو با کمکش از طرحم داشته باشم که این تصویره:

در ضمن عکس یه برگ گل عطر رو هم که داخل لیوان چایم انداختم که خیلی رویایی دراومد..یکم ذوق زده شدم..این دنیا پر از چیزهای زیبا، نا شناخته و قشنگه..حتي در عادي ترين و پيش پا افتاده ترين پديده هاش...نظير اين ليوان چايي كه نوشيده شد و اين برگ گل عطري كه طعم لذت بخشي رو به چاي مي بخشيد...من فكر ميكنم...كائنات با پيش پا افتاده ترين جزئيات، با روح انسان در ارتباطه...حيف كه دركش نميكنيم و درسياه چال تنهايي ها و اندوهها و عشق هاي مجازي خودمون غرقيم:

“When Niethzsche Wept”
همانطور كه كتاب "چنين گفت زرتشت" در دستم بود، فيلمي را مي ديدم كه درباره زمان نوشتن اين كتاب توسط نيچه، ساخته شده بود. يك نوع كمدي تلخ. كمدي تلخي كه به ما مي گفت زياد حرفهاي اين فيلسوف را جدي نگيريد. درست همانطور كه خود نيز در "فراسوي نيك و بد"ش گفته است. اين فيلم اثبات اين جمله ي نيچه است كه ميگويد:
"رفته رفته بر من روشن شده است كه هر فلسفه بزرگ تا كنون چه بوده است: چيزي نبوده است جز اعترافات شخصي مولفش و نوعي خاطره نويسي ناخواسته و ندانسته: همچنين غايتهاي اخلاقي(يا غير اخلاقي) در هر فلسفه تشكيل دهنده آن هسته حياتي ست كه تمامي اين گياه از درون آن مي رويد."
در اين فيلم نيچه ۳۹ ساله و فرويد ۲۶ ساله حضور دارند و مساله عشق زميني و نحوه برخورد اين فيلسوف با شكست عاطفي خود و دوستش به چالش كشيده مي شود.ضربه سنگين عاطفي كه در اين تجربه بر نيچه وارد شد و باعث شد او در "فراسوي نيك و بد" چنين خزعبلاتي را راجع به" زن" بنويسد. به درستي اگر نيچه هم اكنون زنده بود، از معدود كساني بود كه به خاطر اين نوع نگرش غير محترمانه نسبت به "زن" آرزو ميكردم لا اقل در سريال قهوه تلخ سرش به دست شكوفه سپرده شود! و يا لااقل اگر گلوله اي چيزي...از شوخي كه بگذريم، نوشته هاي نيچه را غير از نظرياتش درباره "خدا "و "زن"، دوست دارم. او از اين دو عنصر روحاني و كلا هر عنصر روحاني ديگر، در زندگي جسماني بشر،بر طبق تجربيات خودش قضاوتي معصومانه و گله مند دارد. معصوميت كودكانه اش را در بيان نظرياتش بسيار دوست دارم و گمان ميكنم به خاطر اينهمه صداقت در گفتار ، مي بايست لقب راستگوترين فيلسوف تاريخ غرب را بر او نهاد. نوشته هايش درست شبيه واگويه هاي بغض آلود كودكي مي ماند كه تجربه هاي غمگنانه ي زندگيش را با ژرف ترين واژه هاي در امكانش، در موجز ترين و تاثير گذارترين جملات، به تصوير كشيده است. گزين گويه هايش زيبا و پر معني و حقيقيند. چنين به نظرم مي آيد كه نيچه ، اين انسان حقيقت دوست و صميمي در كتابهايش ، سعي داشته با راستگويي بيش از حد راجع به تجربيات زندگيش، آفريننده ي حقيقتي باشد كه گمان ميكند مي تواند خداي او باشد. او با نوشتن كتابهايش، عزمي بيش از نوشتن نظريه ها داشته بلكه با بيان صادقانه تعابير و برداشتهايش از كل زندگي، با راستگويي تام و مبرا بودن از دروغ و يا تظاهر به نيكي، سعي در باز آفريني خداي خويش را داشته است. به هر حال،در جايي كه خودش نيز معترف است كه مردان و فيلسوفان، همه كودكند و كودك منش،و در جايي كه همچنين در فصل پيشداوريهاي فيلسوفان، در كتاب "فراسوي نيك و بد"، معترف است به دروغگويي فيلسوفان، مي توان نيچه را به عنوان راستگوترين كودك قرن- نه ببخشيد- راستگو ترين فيلسوف قرن( البته غير از نوع نوشتارش درباره خدا و زن) ستود:
شايد بشود گفت: اعتقاد به خدا و نحوه نگاه به زن، نوعي بينش كاملا شخصي و خصوصي در هر فرد است كه نه از طريق فيلسوفان، نه از طريق سياستمداران، نه از طريق حاكمان ديني، و نه حتي از طريق پيامبران، قابل القا به فطرت بشر نيست. شناخت خدا شناختي كاملا فطري و درونيست.و اينكه شخصي بخواهد معتقد به خدا باشد يا نباشد، كاملا به وضعيت فطري او برميگردد نه اينكه به حرف پيامبري يا فيلسوفي گوش كند و با گفته ي فلان فيلسوف يا حتي فلان پيامبر بگويد خدا هست يا نيست. عهديست باطني كه مي توان به آن معتقد بود يا نبود.
" الم اعهد اليكم يا بني آدم ان لا تعبد الطاغوت..."ولي نقش پيامبران و راهنمايان بشر و حتي فيلسوفان تنها روشنگري اين ديد فطري، و هدايت رفتاري اين اعتقاد باطني به سمت الوهيت است. اينكه ما به زبان بگوييم به خدايي ايمان داريم وليكن در عمل، به قول نيچه،چيزي جز بدن خود را نپرستيم، در حقيقت، فقط يك انسان دروغگوييم. حرفهاي نيچه، آنوقت، مثل سيلي هايي مي ماند كه بر صورت دروغگويي هايمان مي نشيند و آزارمان مي دهد...
***همينطور نحوه نگاه به زن، آنقدر شخصي و خصوصيست كه اولين ارتكاب گناه بشر، توسط اين نگرش كاملا خصوصي،به صورت نافرماني از خدا اتفاق مي افتد. و آدم اولين سيب را ميچيند تا به زمين هبوط كند.
نيچه نيز طبق اين فيلم، تمام برداشتهاي گلايه مند خود را نسبت به جنس زن، از همان تجربه عاطفي شكست خورده اي گرفته است كه نتوانسته با در نظر گرفتن خصوصيت روح مجرد انساني، برايش دليلي بتراشد يا به نحوي خود را التيام بخشد!(تقريبا هميشه پاي يك زن در ميان است!)
مي دانيد كه معمولا يك طراح : درست مثل يك شاعر و يا نويسنده داستانهاي رمزگونه،خودش مجاز به توصيف آثارش براي مخاطب نيست. معمولا بايد كار تفسير اثر را- از هر نوعي كه باشد- به مخاطب واگذار كرد. لذا در صورت دريافت نظرات ارزشمندتان بر هر طرح، منطبق ترين برداشت را در كنار آن اثر قرار خواهم داد.
آدمهاي سپيد سه ، طرح آدم و ماهيهاست كه در پست قبلي هم ديديد. امروز صبح در نظرات آن پست نظر ارزشمندي را از يك دوست هنرمند درباره اين طرح خواندم . صميمي و زيبا طرح را تفسير كرده بودند. براي سپاس و قدرداني از آن بزرگوار،قسمتي از نظرشان را در اين پست درج مي كنم. نظر كامل استاد حميدرضا لاري را مي تواني ذيل همان پست قبلي بخواني:
"اگر جامعه رو مثل یه دریا فرض کنیم، آدم سپید واسه زنده موندن مجبوره تا حدی
شبیه افراد جامعه ی موجود بشه ... که این امر در این طرح میتونه همون پاهای به
فرم ماهی باشه.
ولی با این وجود آدم سپید دوست نداره علایق خودش رو در این جامعه گم کنه ....
پس در دل خودش حریمی ایجاد می کنه و با تمام تلاش ( بوسیله ی سه دست)
از علایقش محافظت می کنه و چون به محیط جامعه بی اعتماد هست، محیط پرورش
علایقش رو با اشک های خودش ایجاد می کنه...."
نامه هاي سرگردان كارو:
قول داده بودم كه درباره كتاب دومي بگويم كه در گوشه خيابانهاي دركه از دست دوره گردي خريدم: كتاب " نامه هاي سرگردان كارو".نمي دانم تا چه اندازه "كاراپت دردريان" معروف به "كارو "را مي شناسي. اما دلم خواسته و مي خواهد هميشه خواننده ي اثرم و آثار هنرمندان كشورم.. هميشه اثر را بدون صاحب اثر ببيند و درباره اش قضاوت كند. چون هر نوشته اي براي خودش نطفه ي بسته اي در ماهيت جنيني به كمال رسيده است كه وقتي پا بر عرصه ي حيات مي گذارد دلش مي خواهد روي پاهاي خودش بايستد و مستقل از آفريننده اش عمل كند و قضاوت شود. درباره آثار كارو هم چنين است. كودكان كارو از جنس شعر و نثر بوده اند. شعرهايش در مقايسه با نوشته هايش تعريفي ندارند: ولي نثرهايش زيبا و سرشار از انديشه و شعور اجتماعي هستند. خوشحالم كه در اين وانفساي فرهنگي ، كه ذهن و حوصله مردمش با انواع فيلمها و سريالها و تبليغات ماهواره و تلويزيون پر مي شود و ديگر جايي براي شنيدن از يك كتاب خوب در جمع صميمي ميهمانيهاي شبانه نيست، لا اقل گاهگاهي مي شود اميد به ديدن يك كتاب خوب در دست فروشنده اي دوره گرد بست. چه ظلمي ميكنند اين شبكه هاي تلويزيوني و ماهواره اي به مردم ما. حالا كه نگاه ميكنم مي بينم مني كه سراسر عمرم را به خواندن و نوشتن و كشيدن و سرودن گذرانده ام چقدر فرق دارم با همه دوستان عزيز تر از جانم و آشنايان گرانقدرم كه افق ديدشان با امواج تلويزيوني و ماهواره اي گسترش يافته است. چه غرابت دردناكي دارم با ايناني كه انديشه هاي متعاليشان در گستره امواج گاما و بتا و راديويي پرواز ميكند ...چه غرابت دردناكي. ولي از كارو بگويم. روح زنانه كارو در قالب مردانه اش چنان مي نويسد كه گاهي با خواندن نامه هايش بدون نظر به نويسنده: نمي تواني بفهمي كه آنكه اين نامه ها را از زبان يك مادر به سران دول بزرگ نوشته، آيا به واقع يك زن با تمام احساسات مادرانه به كمال رسيده اش نبوده؟ آنچه در اين نامه ها بيداد ميكند روح سرگشته ي هنرمنديست كه مضطرب از بدبختي و پريشاني مردم ميهنش راهي جز سرودن و نوشتن را بر خود هموار نديده است.هنرمندي كه خوشي اين دنيايي را در دهه۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ بر خود حرام كرده و معترض است بر بي درداني كه فارغ از درد جريان تهي دست جامعه ، سرگرم مي گساري و خوشگذرانيند. با خواندن اين نامه ها مي تواني با حال و اوضاع اجتماعي دهه ۳۰ و ۴۰ ايران آشنا شوي و بداني و بفهمي كه با گذر پنجاه ساله ازآن منجلاب..." اكنون" كجا هستي. و چه سر شكسته مي شوي آنوقت كه مي بيني وضعيت انسان در دايره تاريك تاريخ اجتماعي ما تنها : دور زدن و بازگشتن به همان نقطه اول است.
در نهايت، نمي توانم بگويم اين نامه همچون كتابي مقدس، مبرا از اشتباهات ادبي و تايپي و اضافه گويي هاي معمول در نويسندگيست. با خواندن قسمتهاي زيادي ازين نامه ها شايد حوصله ات هم سر برود.. و گاهي شايد كمي اغراق در بعضي از نامه ها ببيني و يا شايد خواندن بعضي از قسمتهاي يك نامه با مذاقت سازگار نباشد. اما اين اثر نيز مانند هر اثر هنري ديگر، اوجها و فرودهايش را در كنار هم دارد و تو مي تواني درآن شاهد اوج گيري روح و احساس و هنر يك نويسنده ي دردمند،در قله هايي از قطعات منحصر به فرد هنريش باشي:
" بياييد كلمه ي سربازگيري را با كلمه ي مادرگيري عوض كنيد. بجاي فرزندان ما، خودمان را به جبهه ببريدكه لااقل با هر فشنگ تنها يك نفر بميرد..من چگونه به شما بفهمانم كه با مرگ هر فرزن، مادري هم ميميرد. خلاصه من حاضر نيستم فرزند من با تكه سرب لال بي هدفي كه در قاموس سياه جنگ بفشنگ معروف استبميرد. اگر بناست فرزندم بميرد بگذاريد يا خمسه نظامي او را بكشد يا " كلاغ" ادگارلن پو، يا " پاتتيك چايكوسفكي..يا سمفوني ناتمام شوبرت.."
" چرا بايد مردم آنقدر در بدبختي غرق و غوطه ور باشند، آنقدر تشنه اشك، تشنه مرگ باشندكه هركه هرچه آنها را بيشتر و بهتر بگريه انداخت، اورا بهتر و بالاتر از ديگرانش بدانند؟!"
" مدتهاست..سالهاست نمي بيني..مثلا استاد صبا تنها پس از مرگ جبران ناپذيرش بود كه مطبوعات به يادش افتادند و هريك چند جمله فرموله شده توشه راه آخرت اين انسان بزرگوار كردند..استاد بهزاد..آه چه ميگويم، سالهاست هيچكدام از خوانندگان مطبوعات نميدانند كجاست؟ چه ميكند! زنده است! تا چه پايه زنده است؟ نه! از استاد بهزاد نامي نمي توان برد..چون هنوز زنده است!..."
"با خواندن اين خبرها حالت تهوع به من دست ميدهد! از سبك سريها، شهرت پروريها، آرتيست بازيهاي همه اين هنرمندان تا سرحد جنون احساس تنفر ميكنم...و آنوقت تازه مي فهمم كه چرا صادق هدايت ها خودكشي ميكنند.."
"در قرون گذشته، مرگجلال و جبروتي داشت: چون بفراواني قرن ما نبود.. در قرن ما، زندگيست كه يافت نميشود.. اگرمردي، زندگي بساز، زندگي كن..مردن، امروز متاسفانه مايه هيچ افتخاري نيست..خيلي از نام آوران دنياي كنون كه تو انگشت كوچكشان هم حساب نميشوي، مردند. فكر ميكني چه شد؟هيچ! زندگي امروزه آنقدر گرفتاري دارد كه مگر ارواح پاك بتوانند بداد زنده ها برسند..آنها كه بقول خودت از مرگ، زندگي ميسازند.."تهران- خردادماه ۱۳۳۸
طرح جديدي از سري آدمهاي سپيد -آذر ۸۹

نمي دانم چرا هميشه علاقه مند بوده ام از كتابهايي كه در مظلوميت و غربت به حراج مي روند يكي دوتا را حتي با ته مانده ي بودجه ام بخرم تا از بارگناه بي تفاوتي به كتاب در جامعه: اندكي كاسته شود! اين دو كتاب بر حسب اتفاق از حراجي اينچنين: به دستم رسيدند...حالا خودت تصور كن..ميزان اشتياق مرا در خواندن كتابهايي كه جملاتي از روحم را در آنها يافته بودم..و مظلومانه در كنج پياده رو: انتظار خواننده اي را بر اندام خود مي كشيدند.كتاب شعري از برتولت برشت به اسم آقاي نخست وزير..چقدر هيجان زده شدم وقتي شاعري را ديدم كه در شعرهايش خبري از پرداختن و وصف پيكره ي زن نيست. شاعري كه نگاه انسان مدارانه اش بر نگاه جنسيت گرايانه ي شاعر هاي مملكت ما(آفت پرستش بدن يا Body worship سايه افكنده بر شعر ، هنر و ادبيات معاصر ايران )پيشي گرفته است: و اگر بر حسب اتفاق: در گوشه اي از شعري كلامي از زن به ميان آورده: چنين حقيقي و بي پرده است:
"قبل از ظهر
مومنانه بر صندلي تكيه مي زنم
و در اثنايي كه چشم بر چشم زن ها دوخته ام،
آهسته مي گويم:
در من كسي نيست كه بتوان به او دل بست
در من كسي نيست."
اشعار معنا گرايش به وجدم مي آورد . آيا اين هنر نيست كه شاعر كمي ها و كاستي ها را..حتي حضور گرسنگان را در جامعه، با لفظي كنايي و مثبت چنين بر صفحه آورده است كه:
"در سرزمين ما
شايد هنوز چيزهايي باشد كه عالي نيست
اما حتي به اعتراف گرسنگان
سخنراني هاي وزير تغذيه فوق العاده است".
و آرزو ميكنم روزي من هم ديدي به اين ژرفي و رهايي، حتي در لمس وقايع تاريك، بدون القاي حس اندوه و انزوا، در شعر و نثر و نقاشيم داشته باشم:
"روزگاري سه مرد ريشو آمدند
و گفتند : مردي تنها چنين نتواند كرد
اما كرمها در بدنشان رخنه كردند
تا مردان ريشو هيچ نگويند
مرغان در سكوت و قله ها در آرامش
حتي نسيمي در كار نبود."
***
"آقاي نخست وزير مشروب نمي خورد
آقاي نخست وزير دود نمي كشد
آقاي نخست وزير در خانه اي حقير اقامت دارد
ولي بيچارگان حتي خانه ي حقيري هم ندارند.
كاش گفته مي شد:
آقاي نخست وزير مست است
آقاي نخست وزير دودي است
اما حتي يك نفر فقير ميان مردم نيست".
***
هفت سالي مي شد كه راه نرفته بودم
پزشك پرسيد: اين چوبها چيست؟
گفتم : فلجم
گفت: آن چه تو را فلج كرده همين چوبهاست
سينه خيز..چهار دست و پا، قدم بردار و بيفت...
***
در كنار جاده
چشم به تايري دوخته ام
كه راننده اي به تعويضش مشغول است
"از مبدايي مي آيم كه خوشحالم نمي كند
به مقصدي مي روم كه دوستش نميدارم
با اين همه
نمي دانم چرا اينقدر مشتاق و بي صبرانه
به تعويض تاير مي نگرم!"
(برتولت برشت)
پ. ن۱: اشكالاتي كه دراين تصوير ميبينيد متعلق به اعوجاج عكسه و ربطي به خود طرح نداره. متاسفانه عكاس خوبي نيستم.
پ.ن ۲: حتما از خودت مي پرسي كه پس كتاب دوم چي بود؟ مي ترسم آپم زيادي طولاني بشه براي همينم به احترام سوال تو، در آپ بعدي مي نويسم.
اين طرح رو هم دو شب پيش كشيدم. مشابه قبليه نه؟ يه طرح مدادي از يه پاجوش كنار ريشه ي درخت ديده ميشه. اول مي خواستم اون رو هم تكميل كنم بعد منصرف شدم.چون فكر كردم تا همين حد هم طرح مي تونه منظور خودش رو برسونه و نخواستم كار شلوغ تر بشه. اگه لازم مي دونستيد كه اون هم روش كار بشه بهم بگيد.
چرند و پرند:
راستي دوباره از نو شروع كردم آموختن در باره ي نويسندگي و نقاشي رو. بعد از ۱۹ سال. دوباره از اول كتابهامو در آوردم تا گام به گام بخونمشون. به نظر من آدما بايد هر از گاهي به عقب برگردن..دوباره آموخته هاشون رو گام به گام چك كنن تا مطمئن باشن كه درست در مسير پيش ميرند. من هم احساس كردم گاهي در رعايت فنون نويسندگي و يا نقاشي دارم دچار سهل انگاري ميشم. براي همينم اين شبها كارم خيلي زياده. مرور آموخته هاي گذشته در زماني محدود. كتاب فن و هنر نويسندگي از ديدگاه استادان و صاحبنظران زبان و ادبيات فارسي ، نوشته علي جانزاده رو بايد خوند و هر شب يك نقاشي كلاسيك جديد رو در كمترين زمان بايد كشيد. لذا اين هفته رو از بيرون غذا ميگيرم تا وقتم مصروف در آشپزي و خانه داري نشه. واقعا از همسرم به خاطر همراهياش ممنونم. از خدا به خاطر سبزه ها و كوهها و درختا و بادهاش ممنونم و از بچه هام كه ميان كنارم ميشينن و يا نقاشي ميكنن يا درس مي خونن. به هرحال خوشحالم كه به اندازه كافي وقت براي مرور آموخته هام و تقويت بنيه علميم در زمينه نقاشي و نويسندگي دارم. فعلا در مورد شعر زياد حرف نمي زنم. شوهرم در مورد غزل همه چيز رو ميدونه و معمولا خودش غزلهام رو تصحيح ميكنه قبل از ورود به وب. به معلومات ايشون درين باره اكتفا ميكنم. خوشحالم كه همه چيز در نظم و انضباط طبيعي خودش داره پيش ميره. من نمي نويسم كه يه نويسنده باشم. شعر نميگم تا يه شاعر باشم. طرح نميكشم كه يه كاريكاتوريست باشم. نقاشي نميكنم تا يه نقاش باشم. اما همه ي اينها رو انجام ميدم چون مي خوام بعد از مرگم هم زنده باشم....يعني ميشه؟؟
پ.ن: امروز صبح حافظ وقتي تلاش و تكاپوي زيادم رو براي نوشتن و كشيدن و خوندن ديد گفت:
صلاح كار كجا و من خراب كجا.....ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا
منم به حافظ خان ميگم: نمي دونم دارم با اين سرعت به كجا ميرم و مي خوام به كجا برسم..فقط از افسردگي و بطالت و بي خودي و بيكارگي فرار ميكنم...مگه نه اينكه "كوشش بيهوده به از خفتگي"... مي خوام يه چيزي توي زندگيم باشه كه دنبالش بدوم...يه چيزي كه ارزش دويدن رو داشته باشه. اينطوري مي تونم از خودم فرار كنم. از قحطي زدگي اين زندگي كه نگاه همه درش ياس آلود و ناباورانه ست...از قالبهاي جسمي اين زندگي كه همه مثل يه حموم عمومي توش گير كرديم و داريم خفه ميشيم.... ياد داستان مرد جن زده اخوان ثالث ميفتم...اين داستان يه شاهكاره در نظر من...حال و روز ماهاس و اين زندگي ...ما حالا هممون شبيه اون مرد جن زده شديم...من ازين جن زدگي فرار ميكنم
خيال دارم يه مجموعه كاريكاتور بكشم با نام آدمهاي سپيد. از بلاهايي كه آدمهاي سپيد سر خودشون ميارن در مواجهه با شرايط اين دنيا. اوليش همينه كه اينجا گذاشتم. ۲۶ آبان كشيدمش. يعني دو شب پيش. يكم تلخه نه؟

وقتي خيلي از آدماي پاك سرشت و روشن روش رو در اطراف خودت داري. ولي محدوديت هاي وجودي و انساني نميذاره با اونها همراه باشي و از سرچشمه ي لطف و روشنيشون بهره مند بشي...بايد به جاي اينكه بهشون بگي بيا باهم زندگي كنيم بهشون گفت: بيا باهم بميريم. اونوقت مي بيني كه همه پا پس ميكشن...حتي اونايي كه عاشق بودن.
***
و حالا ...درست تصميم گرفتم يا نه..نمي دونم. ولي مي خوام ازين به بعدا فقط دستنويسهام رو در اين وبلاگ بذارم. و احتمالا داستانها و نوشته هاي ويرايش نشده. داستانهاي ويرايش شده و نهايي رو در وبلاگ يگري خواهم گذاشت. اما..اين وبلاگ رو براي وبلاگ نويسي صرف باقي ميگذارم بماند. بعضي از طرحها ونقاشيهام رو هم توش ميذارم. مثلا همين كاريكاتوري كه پريروز كشيدم. دوست دارم حتما ببينيد.
وقتي براي مردن:
درست پريروز بود كه تصميم گرفتم كمي بميرم. مردن كار ساده اي نيست مخصوصا اگر نخواهي با ابزار آلات خودكشي به آن ور مرز بودن دسترسي پيدا كني. به هرحال درست زماني كه از وسط خيابان رد مي شدم تصميم گرفتم كمي بميرم. فكر نكني براي فرار از زندگي و افسردگي و يا از شدت فيلسوف شدن بيش از حد و يا براي رهايي از افكار نهيليستيم..نه! فقط براي اينكه تصميم گرفتم كمي آنطرف مرز بودنم باشم و دور از خودم و تمام خستگيها و احساس دلشكستگيهايم..و اين اتفاق درست وسط خيابان برايم افتاد. كار ساده اي نبود. يك لحظه مكث آرام، درست زمانيكه مي خواهي ديگر نباشي و چند ماشين آهني قصد دارند طول خيابان را طي كنند. ماشينهاي آهني از من عبور كردند و نمي دانم چند تايشان حتي بي آنكه مرا ببينند از من رد شدند. من همچنان آرام با نگاهي به روبرو ايستادم ولي هيچ اتفاق ديگري برايم نيفتاد جز اينكه ماشينهاي بيشتري از درونم گذشتند. ازين شيوه ي مردن حوصله ام سر رفت. به آنطرف خيابان گز كردم و راه خانه را پيش گرفتم و مانند هميشه ي پنج شنبه ها: به كوه رفتم. دو ساعتي از مردنم گذشته بود كه صداي آمبولانس را شنيدم و رفتنش را ديدم و خودم را بر روي برانكاري با لفافه اي که رويم را پوشانده بود. بي خيال: عصاي كوهنورديم را در خاك فرو كردم و بي آنكه چيزي بگويم به همراه همسرم مسير مالرو را گرفتم و بالاتر رفتم. دو سه ساعتي از آنهم گذشت. بدن سرد و زرد و يخ زده ام را ديدم كه شسته شده لابلاي نايلون و پنبه پيچانده شد و دو تكه ي پنبه هم بر روي چشمهام . در دامنه ي كوهي نشسته بودم و پاي رودخانه. نگاهي به همراهم كردم كه كمي دورتر از من نشسته و به آب خيره بود. نگاهي به دستانم كردم كه هنوز خون در آنها جريان داشت..و نگاهي به زمين كه هنوز سايه ي من آنرا تاريك مي كرد. مسير مالرو را بالاتر رفتيم. جنازه ي كوهنوردي رادر پتو پيچيده از كنارمان گذراندند. مرد ميانسالي بود. شصت و اندی ساله كه درست همزمان با من اما بالاي كوه سكته كرده و مرده بود و همان بالاي كوه تا بيايند و ببرندش جسدش خشك شده بود. شوهرم نگاهي به من كرد. و نگاهي به جسد. نمي دانم در نظر او كدام ما زنده بوديم. شاید من...شايد او..شايد خودش...شايد هيچكدام.(صبح)
راستش اين نقاشي رو سالها پيش كشيدم..ولي خيلي دوستش دارم.يكي رو مي خوان بندازن توي چاه. شايد تو باشي. شايدم حضرت يوسف.هنوز مطمئن نيستم!
جهان تبلور عشقي الهي و مادرانه است. براي يكي شدن با اين عشق مادرانه و مقدس،
بايد از عشقهاي آلوده به هوس، صرف نظر كني. (صبح)

مي دوني چيه؟ اين نقاشي رو وقتي كشيدم كه دانشجوي ليسانس بودم. سال ۷۳ .آدما عوض شدن...اما من استعداد تغيير نداشتم. در زمينه ي استعداد تغيير پذيري شخصيت...احتمالا كمي عقب افتاده ام!
دنياي ما پر از غول است! پس آدمها كجا هستند؟!(صبح)
پروردگارا ياريم كن
هرگز دلم براي پرنده اي كه
به خاطر تو آزادش كرده ام
تنگ نشود
آمين(صبح)
به پسرم گفتم مشقهايت را بنويس..ننوشت.
سرش را بوسيدم و گفتم: مشقهايت را بنويس...ننوشت. نوازشش كردم و گفتم: مشقهايت را بنويس...ننوشت. سرش داد زدم مشقهايت را بنويس...ننوشت. گوشش را گرفتم و گفتم مشقهايت را بنويس...ننوشت...فقط گريه و كرد و نگاهم كرد و گفت:...آخ...اي كاش هرگز به دنيا نمي آمديم...(صبح)
نشسته بودم گوشه ي تاريكي از امام زاده. دعا ميكردم وبه عربي چيزهايي را مي گفتم كه معنيشان را نمي دانستم. با عجله مي خواندم و رد مي شدم تا به پايان دعا برسم و حاجت روا شوم. در بين دعاهايم به خيلي چيزها فكر ميكردم و از خيلي واژه ها مي گذشتم. به بچه ام فكر ميكردم كه امروز سرماخورده بود... به همسرم كه ديشب عصباني بود...به كارگر خانه كه پله ها را خوب تميز نكرده بود...به مادرم كه خواسته بود بروم پيشش و در بين اينهمه گرفتاري ذهن، مدام حواسم بود تلفظ كلمات عربي را درست ادا كرده باشم تا دعايم حتما مستجاب شود. دهانم خسته شده بود. بلند بلند مي خواندم و نيم تنه ام را تكان ميدادم تا به خاطر نشستن روي زمين كمرم درد نگيرد. زنهاي كناري صداهايشان بلند تر از من بود...انگار مي ترسيدم صدايم به گوش خدا نرسد، نگاه تندي به زن كناري انداختم و آرام و شمرده ادامه دادم كه يعني تو هم آرام تر بخوان. او دستانش را بالا آورده بود سمت ضريح امام زاده و تسبيح زردي لابه لاي انگشتانش شمرده مي شد. يك لحظه گمان كردم امام زاده از دست همه ي ما زنها خسته شده و فرار كرده است! نا اميدانه تمركزم را بر روي اعراب واژه ها بيشتر كردم و چون ديدم چيزي از معني آنها عايدم نمي شود دوباره در خيالات و نگراني هاي خودم غرق شدم تا دعايم تمام شود...زن كناري انگار يك چيزيش بود...نگاهي از آن عجيبها به من كرد كه يخ دلم آب شد..دهانم هنوز مي جنبيد و دعا مي خواند اما دلم با نگاهش پايين ريخت..چيزي در دلم شكست و دهان دلم هم در كنار دهان خودم جنبيد. ديدم صدايي از دلم به گوش خيالم مي رسد كه بايد آن را بشنوم. هنوز دعايم به نيمه نرسيده بود و وقتم زياد بود. تمركزم را بر روي اعراب واژه ها زياد تر كردم تا درحين گوش دادن به حرف هاي دلم، رج را گم نكنم. صداهاي دلم بلند تر مي شدند. صداها با خدا حرف ميزدند و عجيب اينكه از ته دل من بود:
خدایا من آمده ام سلام...نه ازآن رو که دلتنگ توام ...نه! فقط به خاطر آن که مشكلاتم را حل كني...اين روزها عاشقي را هم ترك كرده ام! اجازه هست؟! می خواهم حاجتم را برآوری و همين...وگرنه كافر ميشوم!
البته درك ميكني كه چرا چنين مي گويم!
راستي ببخش كه وقت زیادی هیچوقت...برای بودن با تو ندارم...گرفتاريست ديگر! زندگي منتظر گامهاي من است.
قبل رفتن یک سوال بی پروا بپرسم...خشمگین نمی شوی؟
نمی دانم تو چقدر بیکاری که اینهمه صدایم میزنی!
هرجا که می روم ردپای توهست حتی توی سینه ام...وقتی که چشمانم بسته است.
می خواهم فراموشت کنم اما نمی توانم. چیزی درون دلم مدام تو را می خواهد.
تو چقدر بیکاری خدا: مدام صدایم می زنی.هر جا که می نشینم نشانه های تو هست!
مي توانم بپرسم تو از من چه می خواهی...؟
آهان...باشد..باشد...تمام نداشته هایم مال تو
من البته به جاي آن تمام داشته هایت را می خواهم اگر کفر نیست.
این بشریست که خودت آفریده ای ببخشش اگر هم گستاخ است و هم ستیزه جو.
راستي خداي نازنين! حالا به شیطان حق می دهی که چرا بر من سجده نکرد؟
...من مي روم نماز بخوانم.
ديدم زيارت عاشوراي دلم به نمازي ختم شد. خواستم بروم سر بگذارم به نماز كه ديدم صدايش دوباره در گوش خيالم پيچيده است:
خدایا وقتی برای حرفهای تو ندارم...
کتابت را ماههاست گوشه ي اتاقم گذاشته ام روی تاقچه زیر نمی دانم ها
چرا؟ لایش کمی پول هست. فقط ازآن رو که برکتشان دهی و دیگر هیچ.
وگرنه این نامه ي بلند را که تو نوشته ای گمان میکنم...هرگز نتوانم بخوانم و بدانم کجایش زنهار من است...
خدایا وقتی برای بودن با تو ندارم...گرفتارم. اما قول میدهم وقتي که نفسم به آخر رسيد صدایت کنم.
نه ازآن رو که مرا ببخشی نه...فقط ازآن رو که وقت بیشتری به من بدهی برای رسیدن به گرفتاریهایم.
حالا اجازه هست؟ مرخص می شوم.
دعا و نمازم نيمه كاره مانده بود كه انگار صد نفر مرا هل دادند كه ازگوشه ي امام زاده برخيزم و بيرون بروم. نگاهي به ساعتم انداختم و با دلهره دانستم كه وقت آوردن بچه ام از مدرسه چند دقيقه ايست كه گذشته است. ديدم دعايم را آخر تمام نكرده ام و حتما حاجت روا هم نميشوم!...از دست خودم به سطوح آمدم و با غرو لندي در دلم گفتم:...امان از دست دلهاي ما آدمها! چرا اينقدر بي شرمانه راست ميگويند؟!
(داستان ويرايش نشده- 5آبان 89 صبح)
امروز هوا خوب است
كمي سايه است
كمي آفتاب
سگها پارس ميكنند
و فرشته ها
بر بالش ابرها خواب خدا مي بينند.
من گم شده ام
در خيالت
درست مثل هميشه
***
صداي آسمان مي آيد
دلش پر باران است
درست مثل دل من
آسمان بيا همدردي كنيم
من سر به روي شانه ي تو ميگذارم
تو سر به روي شانه ي من بگذار
بعد
هق هق گريه
(صبح)
***
مدام نگران مي شوم كه نكند بيايي و پشت در بماني..
هرچند هزارها سال است كه عادت كرده ام بدانم كه نمي آيي
آما دلم ميگويد بايد منتظر آمدنت باشم...
نمي دانم : اين ديگر چه صيغه ايست!
***
برادر ماه
بغض من هم گلوله اي شد
اندازه ي صورت تو
اما نه روشن
نه تاريك
چيزي شده ام ميان تو و خودم
ميان تاريك روشني حوا
و سيب
اما دريغ
درد سيب وامانده را هيچ كس نمي داند!(صبح)
***
سكوت 1:
در سكوتهايم ردي از تو نيست...نمي دانم چرا ديگر حتي سراغي از دلم نميگيري.
سكوت2:
بگذار سكوت كنم
در سكوتهايم عشق باكره مي ماند
نمي خواهم مريم مقدس بدنام شود
عيسي به دنيا خواهد آمد.
***
سكوت 3:
چقدر منتظرم كه دنبالم بگردي...بيايي و صدايم كني...خيال بيهده ايست...انگار فراموشم كرده اي.
من كم كم پير شدم.
***
سكوت4:
كمي سكوت ميكني كمي فرياد ميزني...چقدر منتظرم تا صدايم كني. اما هربار كه به نام من ميرسي ...فقط به سايه ام سيلي مي زني و سر نبودنم فرياد ميكشي.
***
سكوت5:
من دلم تنگ شده برايت..اما جرات مرئي شدن ندارم. يك عصاي جادويي نداري؟(صبح)
تلفن راکه برداشتم باصدای هیجان انگیزی گفت؛ سلام ساره! بالاخره ازم خواستگاری کرد! دیدی نگرانیت بی خودی بود!؟ گفتم: ولی تو که هنوز زن رامینی! مگه درخواست طلاق دادی؟ پس تکلیف بچه چی میشه؟ هیچ فکرشو کردی؟کمی مکث کرد و بعد با تردید گفت: .. خب..می خوام طلاق توافقی بگیرم. بچه رو هم میدم به رامین..گفتم: هيچ با خودت فكر كردي كه يه پسري كه نه سال از خودت كوچيكتره چرا بهت تقاضاي ازدواج داده؟! مكثي تركيب با تنفر كرد و گفت:...براي دوست داشتن دليل لازمه؟عیبش چیه؟ گفتم: عیبش؟ هیچی! برو راحت باش.
گوشی را گذاشتم و به فکر فرو رفتم..آخر چه کار دیگری از دستم بر میامد جز تفکر و سکوت در برابر آنهمه هیجان و عشق به آینده؟!
تابستان تمام شده بود و سبزی برگها می رفت که زرد شود. تمام روز را در رختخواب مانده بودم و گیجی و ضعف و سردرد سرماخوردگی فصلی را تحمل می کردم. دوباره صدای زنگ تلفن و دوباره صدای مریم؛ درست پس از هشت ماه؛ اما اینبار با صدای گرفته و پریشان:
.
الو ساره...
-جانم سلام
-سلام..
و بعد صداي هق هق گريه و من اينطرف خط چيزي در سرم سيلان مي كرد...گيجيم بيشتر شده بود و منتظر تا هق هق گريه هايش را با شرح ماجراي نبودنش و بي خبريم و بلا تكليفيش پيوند زند...
بالاخره سكوت كرد و آخرين جرعه ي بغضش را فرو خورد و بعد به صداي محزونش گوش دادم كه گفت:
ساره حتما خيلي ازم ناراحتي...ببين تو اين مدت خيلي اتفاقا براي من افتاد...من نتونستم در برابر درخواست ازدواجش مقاومت كنم.. يه شب ديگه از خونه زدم بيرون و رفتم پيش حامد. بعد از همونجا زنگ زدم به رامين و گفتم من ديگه نمي خوام باهاش زندگي كنم. دارم ميرم خارج تا يه زندگي جديد رو شروع كنم. يه قرارم گذاشتم براي طلاق توافقي و بهش گفتم من هيچي ازش نمي خوام نه مهريه و نه حتي بچه رو ... فقط بزاره آزاد بشم و برم. رامين شكه شده بود ولي بالاخره فرداش اومد رفتيم براي طلاق توافقي اقدام كرديم. همونجا حامد رو هم ديد و در آخرين ملاقاتمون بهم گفت نمي دونم چرا زندگيتو داري به خاطر عشق يه جوون بيست و پنج ساله خراب ميكني؟ دلم نمياد بهت بگم آدم كثيفي هستي چون ميشناسمت..ولي ..مطمئن باش اين جوون خيلي زود رهات ميكنه و ديگه براي هميشه تنها ميشي...برات متاسفم...اين چيزي كه تو گرفتارش شدي عشق نيست هوسه...تو اسير هوس يه جوون خيال پرداز شدي..برات متاسفم...براي خودم هم همينطور..تو همه ي مارو قرباني اين آدم عوضي كردي..هرگز نمي بخشمت.
ساره هزار بار حرفاشو تو ذهنم مرور كردم و هنوزم مرور ميكنم...ساره خيلي داغونم...ديگه هيچي ندارم..ديگه هيچكي رو ندارم ...اونم رفت..حامدم رفت...رامين راست مي گفت...
اين جملات آخرش رو با جيغ و گريه مي گفت. سعي كردم كمي آرومش كنم و بهش گفتم: مريم جان! نگران نباش من هنوز پيشتم..باهاتم..دوستت دارم..تنهات نميزارم..ادامه بده...كامل جريانتو برام بگو ببينم چكار ميتونيم بكنيم تا دوباره زندگيت عادي و آروم بشه.كاشكي مي تونستي بياي پيشم..ولي من الان شديدا سرما خوردم نمي تونم تورو هم تو اين بي كسي و تنهايي مريض و بدحال كنم..پس آروم باش و همين پشت گوشي همه چيز رو برام تعريف كن...مي خوام بدونم با خودت چه كردي.
دوباره آرام شده بود. نفس عميقي كشيد و گفت: من حساب بانكيم رو برداشتم و اومدم پيش حامد. بعد از طلاق توافقي با اون ازدواج كردم. اولش همه چي خوب بود و احساس خوشبختي تمام داشتم. واقعا احساس ميكردم عاشقمه و من هم شديدا عاشقش بودم. با حساب بانكي من دو سه تا سفر كوچيك همين اطراف رفتيم. دبي و عمارات و چين و ارمنستان. اما بعد برگشتيم سر زندگيمون و شروع كرديم به حساب و كتاب. حقوق اون خيلي كمتر از حقوق رامين بود و مجبور شدم ماشينمو بفروشم و با پول ماشين و بقيه ي پس اندازام فقط تونستيم پايين شهر يه جاي كوچيكي رو اجاره كنيم. سطح زندگي من يه دفعه سقوط كرده بود و ديگه هيچ پشتوانه ي مالي رو هم نداشتم. نه پول نه ماشين و نه حتي كار. خيلي سعي كردم برگردم سر كار قبليم ولي از روي همكارهام خجالت ميكشيدم. راهم هم اونقدر دور شده بود كه تا مي خواستم از خونه به سر كارم برسم ظهر ميشد. بالاخره قيد كارو زدم و نشستم خونه. يه هفته ي اول خوب بود. حامد زود ميومد خونه و با هم شام درست ميكرديم و مي خورديم و خوش بوديم ولي كم كم همه چيز عوض شد. حامد شبا دير ميومد خونه و روزها هم اصلا بهم زنگ نمي زد. وقتي هم من باهاش تماس مي گرفتم اوقاتش تلخ مي شد و خيلي وقتا جواب تلفنهام رو هم نميداد. تو خونه مينشستم و تلويزيون ميديدم.حتي ديگه اونقدر پول نداشتم كه مدام كتاب بخرم و بخونم و سر خودم رو گرم كنم..اكثر اوقات دلتنگ سها بودم و به فكر رامين مي افتادم و از خودم به خاطر كارام خجالت مي كشيدم. توي يخچال ما هيچي پيدا نميشد جز مشروب و زهرماريهايي كه حامد هر شب باخودش خونه مي آورد و تازه خودشم نيمه مست.. اين شد زندگي من تا اينكه پاي دوستانش هم به زندگيم باز شد. با دوستانش مست ميكردن و خوش بودن و من فقط وظيفه ي جمع كردن و بشور و بزار و تو خونه داشتم..ساره از خودم بدم مياد....ديگه توي اون خونه يه ركعت نماز هم نمي تونستم بخونم...هروقت نماز مي خوندم حامد مسخره م ميكرد و متلك مي گفت... ساره ببين تو چه گردابي افتاده بودم؟ براي همينم ديگه با كسي تماس نميگرفتم..از دوستاي قديمم كه همه اهل نماز و خدا بودن خجالت مي كشيدم.
پرسيدم خب بعد چي شد؟ گفت:
بعدي وجود نداره ساره...الان اون شبا با دو سه تا پسر و دختر ديگه مياد خونه و اصلا جايي توي اون خونه براي من نيست...من الان وسط خيابونم...گرسنه...تشنه...سرگردون...داغون...حتي پول بليط واحدم تو جيبم نيست كه خودمو به تو برسونم...اين كارت تلفنم از قديم داشتم...هميشه توي كيف پولم بود براي مواقع اضطراري...الانم ديگه داره تموم ميشه...بعد ديگه حتي بهت زنگم نمي تونم بزنم...
سرم درد ميكرد...هجوم درد به چشمهايم به فروخوردن اشكها كمك مي كرد..قلبم مملو از خشم و رحم شده بود..هم از دخالت در زندگيش و عواقب وحشتناك آن براي خودم مي ترسيدم و هم شفقت دوستي اجازه ي بي تفاوتي را به من نمي داد...تا به خودم آمدم ديدم به او گفته ام ماشين كرايه كند و به سمت خانه ي من بيايد و به راننده بگويد كرايه ي ماشين را در مقصد مي دهم.(صبح)
مي خروشم...ناخن ميكشم بر صورتت...خنجر ميكشم بر رويت...تا وادارت كنم به خشم. تا وادارم كني به گريز.
خشمگين نمي شوي و من دوباره شكست مي خورم!(صبح)
هميشه دلم مي خواسته تا بي وفا ببينمت..تا فرصتي داشته باشم براي فرار...چرا هيچوقت..اين فرصت را به دلم نداده اي!(صبح)